قره گوز مال من است
(قسمت پایانی)
لحظه ای بعد مرادآقا هم به دنبال او راه افتاد، تا مانع دعوای بچه ها شود. قلیچ داد زد: آهای تایماز تو که گفته بودی قره گوز فرار کرده و رفته ، پس چرا اینجاست؟
تایماز گفت: خودش برگشته نمی دانم از کجا آمده.
مراد آقا گفت: خدایا باز هم دردسر شروع شد.
گوزل گفت: حالا چه خاکی بر سرمان بریزیم.
در آن حال صدای مردانه بلندی از سویی برخاست.
- من می دانم علاج این درد چی است؟
همه نگاهها به سوی صدا برگشت و پدربزرگ تایماز را دیدند که با کلاهی پشمی و دون قرمز بلند، روی اسبی سپید نشسته است. او با صدای محکمی گفت:
- شاید من بتوانم این مشکل را حل کنم.
مراد و گوزل به او سلام کردند و قلیچ با حیرت به او چشم دوخت. پدربزرگ جواب سلامشان را گفت و بعد پرسید: آهای پسر جان قلیچ ! تایماز این سگ را پیش من آورده بود و من با این که دلم به این کار راضی نبود چند روزی سگ را پیش خودم نگه داشتم تا اینکه امروز فرار کرد و من هم با اسبم به دنبالش آمدم. دلم شور زد که این ماجرا عاقبت خوبی نخواهد داشت.
تایماز سرش را زیر انداخت. پدربزرگ رو به قلیچ گفت: قلیچ جان. تو پسر خوب و عاقلی هستی. من یک سوال از تو می کنم. ببینم جواب عاقلانه می توانی بدهی یا نه؟
قلیچ خودش را گرفت و دو دستش را به دو پهلویش گذاشت و با کنجکاوی پدربزرگ را نگاه کرد.
پدربزرگ با صدای مهربانی گفت: بگو ببینم بره بهتر است یا سگ؟
قلیچ متوجه سوال پدربزرگ نشد. پدربزرگ دوباره پرسید: ازبین حیوانات بره را بیشتر دوست داری یا سگ را؟
مرادآقا به جای قلیچ جواب داد: معلوم است که بره بهتر است، سگ حیوان بی ثمری است.
قلیچ گفت: بره را با پول می خرند، ولی سگ مفتی مفتی هم پیدا می شود.
پدربزرگ گفت: حالا که این طور است من برایت یک بره قشنگ آوردم. من بره را به تو می دهم فقط یک خواهش از تو دارم. تو از خیر آن سگ بگذر. این دوتا به هم عادت کرده اند، بگذار با هم باشند.
و از خورجین اسب بره سفید و قشنگی را بیرون آورد و به دستش گرفت. بره بع بع بلندی کرد. قلیچ مات و مبهوت ماند. نمی دانست چه جوابی بدهد. از سویی بره را دوست داشت و چند بار از پدر و مادرش خواسته بود برایش بره بیاورند اما آنها نیاورده بودند ولی از دست تایماز هم عصبانی بود و دلش نمی خواست خودش را در این ماجرا شکست خورده ببیند. او گفت: نمی دانم چه بگویم.
در آن حال مادرش که از خانه بیرون آمده بود گفت: ای کله پوک، مگر مغز خر خوردی؟! کی یک بره را با سگ عوض می کند. برو زود بره را بگیر.
پدرش هم گفت:آن سگی که صاحبش را گاز گرفته برایش سگ نمی شود. حماقت نکن زود بره را بگیر. اگر خواستی من خودم یک سگ دیگر برایت می آورم.
پدربزرگ با بره از اسب پایین آمد و جلو رفت و به سوی قلیچ دراز کرد و قلیچ بی اختیار بره را گرفت و بغل کرد. بره سر و روی قلیچ را بو کرد و بع بع بلندی سرداد. قلیچ خنده اش گرفت . تایماز هم خندید.
مراد گفت: یادت باشد، دیگر نباید به خاطر سگ دعوا کنی.
قلیچ سری تکان داد و با بره به سوی خانه شان رفت. تایماز بی اختیار به سوی پدربزرگ رفت و او را بغل کرد. پدربزرگ موی سر تایماز را نوازش کرد و گفت: بالاخره راه چاره را پیدا کردم.
حالا هر قدر که خواستی با قره گوز بازی کن. ولی گاه گاه به ما هم سر بزن. پدربزرگت را فراموش نکنی ها.
تایماز پدربزرگ را محکم بغل کرد و گفت: باشد پدربزرگ، حتما با قره گوز می آیم.
-انشاء الله به زودی یک بره هم به تو می دهم. خیالت راحت باشد. تایماز خوشحال شد و خنده ای کرد. مادرش هم نفس راحتی کشید و لبخند زد.
از آن روز به بعد تایماز و قره گوز همیشه با هم بودند، قلیچ هم کلا از خیر سگ گرفتن گذشت و مشغول غذا دادن و بزرگ کردن بره سفید و نازش شد. مردم روستا که همیشه قره گوز را دنبال تایماز می دیدند، چند روز بعد بره کوچک نازی را هم کنار سگ دیدند که هر جا تایماز می رفت او هم به دنبالش بود و اگر از او دور می شد، بع بع صدا می کرد.
(پایان)