قصه های قره تپه
نوشته : قاسم نور بادف ترجمه: ع. دیه جی
( قسمت اول)
قصه اول:
اسم من عبدالله است و اسم روستایمان قره تپه یعنی "تپه سیاه". پدربزرگ و مادربزرگ و دوستان و همبازیهایم آنجا زندگی می کنند. الان یک سال است که ما در عشق آباد ساکنیم. کار پدرم به اینجا منتقل شد. او ما را هم به همراه خود آورد. من بارها به پدرم گفتم که می خواهم پیش پدربزرگم بمانم و نمی خواهم از روستایمان بروم. اما پدرم گفت:
- لازم نکرده اینجا بمانی. عشق آباد پر از باغ و باغچه است. اینجا نور خورشید مثل نیزه تنت را سوراخ می کند. یک تنه درخت هم پیدا نمی شود که زیر سایه اش بنشینی. آنجا در عشق آباد بستنی و نوشابه و هر چه بخواهی هست. اما اینجا چی پیدا می شود. چیزی جز شن نیست.
شما نمی دانید قره تپه چگونه شنی دارد. طرف شمال روستایمان یکسره پر از شن است. مادر بزرگم می گوید: « این شن درمان تمام دردهاست»
او بعضی وقت ها می رود و در گرمای سوزناک آفتاب پایش را با شن می پوشاند و می نشیند و می گوید: دردت را شفا می دهد.
یک روز که دستم را کارد بریده بود، مادربزرگم از شنی که توی خانه گذاشته بود به جای زخم زد. خون خیلی زود بند آمد. دردش هم خوابید و جای زخم هم ترمیم پیدا کرد... بله قره تپه چنین شنی دارد!...
قصه دوم:
حالا می خواهم به شما توضیح بدهم که چرا اسم روستای ما را قره تپه گذاشتند. پدربزرگم می گوید: وقتی از دور دستها نگاه می کنی، روستا به صورت تپه ای سیاه دیده می شود برای همین به آن قره تپه ( تپه سیاه) می گویند.
یک روز من و پدربزرگم سوار الاغمان شدیم و شترمان را به آن سوی « چیتلی اوی» راندیم. چتیلی اوی اسم زمین پستی است که در سمت شرق تپه قرار دارد.
وقتی در پستی آب جمع می شود، اهالی روستایمان به آنجا بذر می پاشند. چه هندوانه های بزرگی آنجا می روید، به اندازه یک بغل. پدربزرگم با کمک من یکی از آنها را به زور بلند می کند . وقتی چتیلی اوی می گویم یادم می آید که یک بار ماربزرگی آنجا دیده بودم. بهتر است بعدا در این باره...
الان کجا بودم؟ بله شترمان را تا آن سوی «چتیلی اوی» رانده بودیم . وقتی بر می گشتیم من گفتم: پدربزرگ آن که دیده می شود، قره تپه است نه؟
پدربزرگم گفت: بله.
بعد با تعجب پرسید : چطور فهمیدی؟
گفتم: چون سیاه دیده می شود.
گفت: درست است!
واقعا که قره تپه از دور چون دیواره ای سیاه دیده می شد. ما راهمان را ادامه دادیم. به روستا که نزدیکتر می شدیم، رنگ قره تپه رفته رفته سفیدتر شد. گفتم: پدربزرگ حالا چرا قره تپه سفید دیده می شود؟
پدربزرگ نگاهی به سوی قره تپه کرد و گفت: باریکلا، خوب دقت کردی. قره تپه دیگر آن روستای زمان پدربزرگ من نیست. زمانی اینجا آلاچیقهای سیاه چوپانها برپا بود. حالا خانه های سفید آجری پر ذوق و برق اینجا ساخته اند. پسرم اینها نشانه پیشرفت زندگی ماست.
من گفتم: پس بهتر است به جای قره تپه اسم روستایمان را آق تپه ( تپه سفید) بگذاریم.
پدربزرگم گفت: نه نمی شود. ما نمی توانیم اسمی را که اجدامان انتخاب کرده اند عوض کنیم.
پدربزرگم الاغ را نگه داشت و به طرف من برگشت و گفت: مثلا اسم تو عبدالله است. حالا اگر روزی مثل پدرت بزرگت شدی آیا قبول می کنی که اسمت را عوض کنند؟
من صدایم را در نیاوردم. پدربزرگم گفت: قبول نمی کنی.
بعد گفت: کور!..[1]
و الاغ را راه انداخت و ادامه داد: بله پسرم، اسم همیشگی است. اگر هر کس که از راه رسید بخواهد آن را عوض کند که نمی شود.
قصه سوم:
گفته بودم که در چتیلی اوی یک ماربزرگ دیدم. بله تابستان بود. در چتیلی اوی خربزه ها و هندوانه ها رسیده بودند. من و پدربزرگم از مزرعه مان حراست می کردیم. وقتی که دامهای مردم وارد زمین ما می شدند آنها را می راندیم. بعضی وقتها هم بچه ها با دستهایشان چرخ لاستیکی را می راندند و می آمدند و پدربزرگم با های و هوی خود آنها را دور می کرد. از طرفی هم گنجشکها. اگر قوطی کنسروهایی را که از میانشان سیم عبور می دادیم تکان نمی دادیم، آنها هم راحتمان نمی گذاشتند. به این ترتیب با رسیدن خربزه ها و هندوانه ها مهمانان ناخوانده ما هم زیاد شده بودند.
یک روز پدربزرگم می خواست برود به روستا و برگردد. او گفت: نانمان تمام شد، تا عصر بر می گردم.
بعد اضافه کرد: توی این گرمای ظهر کسی به این طرفها نمی آید.
و به من آرامش خاطر داد.
[1] فرمان راه رفتن برای الاغ