(قسمت دوم)
در طبقه بالای «تلار»[1] دراز کشیده بودم و با نگاهم پدربزرگم را بدرقه می کردم. او سوار بر الاغش رفته رفته دور شد و کم کم در سراب فرو رفت و از نگاهم گم شد. راستی شما می دانید که سراب چیست؟ شاید طرفهای شما سراب نباشد و نمی دانید چیست: سراب چیز بسیار عجبیبی است. اگر ندیده باشید نمی توان در یکی دو جمله گفت. بهتر است در فرصتی دیگر روی آن صحبت کنم تا حرفهایم به درازا نکشد.
بله بعد از اینکه پدربزرگم از نگاهم گم شد ، از تلار پایین آمدم و کمانی را که از پدربزرگم پنهان و چالش کرده بودم برداشتم. جایش مشخص بود کنار بوته « قاراغان» که آن سوی سومین تل خاکی بود، پنهانش کرده بودم. پدربزرگم اگر می دید نمی گذاشت تیراندازی کنم. یک کبک آنجا بود. با کمر دولا به طرف بوته هایی که پرنده پنهان شده بود رفتم. بله همان جا بود. نشانه گرفتم و تیر انداختم. نخورد. تیرم برگ بوته ای را لت و پار کرد. هی... یک برگ که چیزی نیست بعضی وقتها تیر سنگی خربزه و هندوانه را هم سوراخ می کند. شاید هم پدربزرگ برای همین نمی گذاشت که تیراندازی کنم. می گفت: پرنده ها را رم بده، اما تیر نینداز! می گفت: اینطوری ثواب دارد.
برگی را که کنده شده بود برداشتم و کمی آن طرف تر رفتم. اگر پدربزرگم می دید مکن بود سرزنشم کند. کبک را هم از نگاهم گم نمی کردم. حالا تیر نمی انداختم و فقط دنبالش می کردم. می خواستم اول از مزرعه بیرونش کنم و بعد بزنمش...او در سایه یک بوته قاراقان پنهان شد. کش کمانم را کشیدم و به جایی که پنهان شده بود نزدیک شدم. پرنده می خواست پرواز کند که من تیر انداختم تیر به او خورد پرنده به سویی غلطید. می خواستم بردارمش اما نشد: او پرپر زنان یکی دو بار از روی زمین بلند شد باز به دنبالش دویدم. باز پرواز کرد ولی خیلی ضعیف و بی رمق بال می زد . سوراخی در این سوی بوته بود که کمان را در کنارش چال کرده بودم. پرنده توی آن رفت.
گفتم: دیگر نمی گذارم از دستم در بروی...
لحظه ای کنار سوراخ به انتظار نشستم. بیرون نیامد. دستم را تویش بردم. انگشتم به نوکش خورد. دمش را کشیدم، اما فقط دو تا پر بیرون آمد. باز دستم را تو بردم سوراخ انحنا داشت دستم به ته اش نمی رسید. دهانه سوراخ را مسدود کردم و به طرف تلار دویدم. بیلی برداشتم و آوردم و شروع به کندن لانه کردم . از ترس اینکه مبادا پرنده را دو نصفه کنم بیل را با احتیاط به خاک می زدم و کارم را ادامه می دادم ... یکهو خاک فرو ریخت بیل را به کناری انداختم و خاک را با دستم زیرو رو کردم . خاک یک بار دیگر تکانی خورد به خیال اینکه پرنده آنجاست دست به آن سو بردم چیز نرمی به دستم خورد « مار» زود رهایش کردم مار چون طنابی کلفت و پر پیچ و تاب بیرون آمد. هنوز توی عمرم چنین ماری ندیده بودم با شتاب به سمت بیل رفتم بیل را برداشتم و بر سرش فرود آوردم اما ککش هم نگزید. مار انگار که چیزی روی زمین کشیده باشند روی زمین شیار می ساخت و می گریخت. یکهو دیدم که تقریبا یک وجب زیر سرش مثل توپ برجسته شده بود. در آن حال به یاد آن پرنده افتادم که توی سوراخ رفته بود. با خودم گفتم:
- حتما مار او را بلعیده است.
و بیل را بر جای برجسته بدن مار فرود آوردم . مار دو نصفه شد. دمش به سویی رفت و سرش به سویی دیگر. ناگهان چشمم به بال پرنده خورد که از نیم تنه مار بیرون زده بود با بیل به سر مار فشار آوردم و بال پرنده را بیرون کشیدم پرنده هنوز جان داشت. دو نصفه مار را با بیلم آن قدر کوبیدم که هر دو بی حرکت افتادند. به طرف پرنده برگشتم. پرنده بیچاره پرپر می زد و سعی می کرد که پرواز کند. واقعا ترسیده بود . حال نداشت که روی پایش بایستد. مار را به طرف تلار بردم. وقتی پدربزرگم برگشت همه چیز را برای او تعریف کردم.
پدربزرگم گفت: کار درستی نکرده ای؟ برای همین می گویم که کمان را به دستت نگیری...
منظور پدربزرگم را که گفته بود کار درستی نکرده ای، هنوز هم نمی فهمم. آخر من که پرنده را نجات داده بودم.
قصه ی چهارم:
حالا درباره سراب برایتان تعریف می کنم. سراب در بیابانها دیده می شود. در گرمای شدید ظهر روزهای تابستان، سراب به صورت آب نمایان می شود. اگر کسی از قبل نداند که سراب چیست، فریبش را می خورد. در زمان های قدیم آدمهایی که در بیابان آواره می شدند و سراب را به جای آب اشتباه می گرفتند و از خستگی و تشنگی هلاک می شدند. این را پدرم به من گفت.
یک بار ما هم فریب خوردیم. همسایه مان حلیم آقا پسری دارد بنام حکیم. ما دو تا با هم دوست هستیم . حکیم یک سال بزرگتر از من است. او الان در کلاس اول درس می خواند. آنها یک الاغ آبی رنگ دارند. من و حکیم یک روز سوار الاغ شدیم و برای علف چینی رفتیم. هوا خیلی گرم بود. ما شیشه ی آبی همراه خود برده بودیم. اما هنوز قبل از اینکه سیاهی قره تپه از چشمانمان گم شود آبمان را تمام کردیم. نور خورشید رفته رفته گرمتر می شد. ما سوار بر الاغ پیش می رفتیم. حکیم در راه برای من حرف می زد :
- می گویند در زمان های قدیم دو دوست سوار بر الاغی به دور دنیا سفر کرده اند، همانطور که گاگارین سوار بر سفینه دور زمین چرخیده است...
گفتم: « اگر ما هم راهمان را ادامه بدهیم، نه یک بار بلکه چند بار می توانیم دور زمین بچرخیم. اما مشکل این است که آب نداریم.
حکیم ناگهان با ساعدش به پهلویم زد و گفت: «نگاه کن ، آب!»
من که دو دستم را دور حکیم گرفته بودم گردنم را دراز کردم و به جلو چشم دوختم و گفتم:« آب! یالا حکیم، برو جلو!»
الاغ را به آن سو راندیم. هر چه جلوتر می رفتیم هوا گرمتر می شد . هر چه گرمتر می شد ما هم بیشتر احساس تشنگی می کردیم . هر چه بیشتر تشنه می شدیم آب بیشتری دیده می شد .حکیم گفت: مثل اینکه باران باریده است والا این طرفها نباید آب باشد.
گفتم:اگر باران باریده بود،حتما به قره تپه هم می بارید. نه، آب باران نیست.
- مثل اینکه آب رودخانه است!
- ولی این طرفها که رودخانه نیست!
- اگر رودخانه نیست شاید آب دریا باشد.
- دریای خزر را می گویی؟
- بله.
خزر باید در سمت مغرب قره تپه باشد. ما که به سمت مشرق حرکت کردیم.
- ای بابا مگر نشنیده ای که زمین گرد است. ما با خرمان حدود نصف زمین را گشته ایم. شاید زمین را دور زده به آن سوی خزر رسیده ایم.
- به آن صورت باید کنار دریا شهر... اسن قلی، را ببینیم. مگر نباید قبل از آن به دریا برسیم.
- شاید راه را کج رفته باشیم.
- نه... اسن قلی هرجا که باشد، باید قبل از دریا دیده شود. مگر خانه های پایه بلند یادت نیست؟
- چرا
- خانه های پایه بلند اسن قلی از کنار « ماشات میسریان»[2] هم دیده می شود.
یکهو یادم آمد:«ما اگر از آن سوی خزر می آمدیم، اسن قلی را چطور می توانیستم ببینیم. اسن قلی که در این سوی دریا بود.»
حکیم گفت: اگر در آن سوی دریا بودیم که «باکو»[3] دیده می شد. پدرم می گفت که در آن سوی دریای خزر شهر باکو هست.
- شاید هم باکو خانه های پایه بلند ندارد که دیده شود.
- والله نمی دانم. پدرم که می گفت باکو هم شهر خیلی بزرگی است.
خوشحال شدم.
- یعنی ما حالا باکو را هم می بینیم.
با خیال خوش جلو رفتیم. اما احساس کردیم آن آبی که دیده بودیم انگار از ما فرار می کرد. وقتی این موضوع را به حکیم گفتم، گفت: بله!
او الاغ آبی را نگه داشت و برای اینکه چیزی بگوید سرش را به طرف من برگرداند.
- ولی لبهایت چی شده؟
- لبهای خودت چی شده؟
- چی شده؟
- پر از ترک!
مال تو هم همین طور است.
- برای چی این طور شده ؟
- حتما بخاطر اینکه تشنه شده ایم.
- کمی صبر کن الان به آب سحرآمیز می رسیم.
- کدام آب سحرآمیز؟
- همان آبی که از جلویمان فرار می کند. آن آب سحرآمیز است. مگر نشنیده ای که یک جایی آب سحرآمیز هست؟
[1] . سایبان و استراحتگاه چوبی.
[2] از شهرهای تاریخی مخروبه ترکمنستان
[3] پایتخت جمهوری آذربایجان