قصه های قره تپه
(قسمت سوم)
- چرا شنیده ام، اما این حتما همان آب است؟
- حتما همان است. صبر کن الاغ آبیمان ما را به خیلی جاهای عجیب می رساند، کور...
اما الاغ آبی حرکت نکرد.
حکیم گفت: «وای ، نکند این هم تشنه اش شده باشد.»
گفتم: «شاید.. پیاده شویم و لبش را ببینیم، چطور است؟»
از روی الاغ پایین آمدیم. خر به عقب برگشت و شروع به دویدن کرد.
- چش! وایستا![1]
اما الاغ نمی ایستاد. یکهو متوجه شدیم که الاغ آبی به طرف همان آب می دوید. من رو به حکیم کردم و گفتم: «هی ما که از کنار آب گذشته ایم.»
حکیم گفت: «بله راست می گویی...»
اما خوب که نگاه کردیم دیدیم که هر دو سویمان آب بود و ما انگار در جزیره ای قرار گرفته بودیم . الاغمان می رفت که در آب غرق شود. داد زدیم:« آها...ی!»
اما کسی جز خودمان صدایمان را نشنید. از تشنگی و بی حالی روی زمین نشستیم. حکیم گفت: اگر الان از آب خنک چاه « ایش مراد آقا » می خوردیم.
- پرسیدم چقدر می خوری؟
گفت : «یک سطل می خورم.»
گفتم: «من دو سطل می خورم.»
در آن حوالی کسی نبود که چاه ایش مراد آقا را نشناسد. بعدا در مورد آن حرف می زنم.
همین طور نشسته بودیم که صدای ترق... تروق بلند شد. چیزی از آن سو مثل هلی کوپتر می گذشت. دست تکان دادیم و داد زدیم: «بیا اینجا!»
حکیم گفت: «با آن غرشی که دارد صدایمان را نمی شنود. بلند شو تا خودمان را ببیند.»
من گفتم: «بهتر است تو بلند شوی. قد تو بلند تر است.»
و همان طور که نشسته بودم تکانی به خود دادم و بدنم را از روی خاک جلو کشیدم و خود را کنار بوته ای که آن سوتر بود رساندم و سرم را به زیرش بردم. کمی آرام گرفتم. حکیم را صدا زدم: « بیا اینجا سایه هست!»
او آمد و گفتم: «همه اش تقصیر خر تو بود.»
هروقت که از الاغ حکیم بد می گفتی ناراحت می شد . او گفت:« الاغم گناهی ندارد ، تقصیر خود تو است.»
- چطور تقصیر من است؟
چکار داشتی که ترک لبش را ببینی. مگر خر هم تشنه می شود؟!
- چرا تشنه نشود؟!
هر بار که آب می خورد سه چهار سطل می خورد مگر می شود که تشنه شود؟
نمی دانستم چه جوابی بدهم در حالی که هی پلک می زدم چشمم به نم روی «کوسوک»[2] خورد.
- کوسوک!
- کو؟
آنجاست، بیا زمین را بکنیم.
حکیم توی جیبش یک چاقو داشت. با آن شروع به کندن زمین کردیم.زمین سفت بود.
گفتم: نچاقویت را نشکنی!»
به نوبت چاقو زدیم و زمین را کندیم. بالاخره زمین نرم شد و ریشه کوسوک را دیدیم.
- حالا با دستمان بکنیم.
باز زمین را کندیم. حالا می توانستیم ریشه کوسوک را با دست بگیریم. حکیم با دستش سر کوسوک را محکم کشید. ریشه کوسوک صدایی کرد و از خاک جدا شد. وقت تابستان گذشته بود و وقت کوسوک هم کمی گذشته بود و ترو تازه نبود. با وجود این، آن را دو قسمت کردیم و خوردیم. احساس کردیم که تشنگی مان کمی برطرف شده است. بعد تلاش کردیم که کوسوک دیگری پیدا کنیم.لحظه ای بعد جای کوسوک دیگری را دیدیم و مشغول کندن زمین شدیم. در آن حال غرشی به گوشمان خورد . خیال کردیم که هلی کوپتر سررسیده است. به آسمان نگاه کردیم اما نه، چیز دیگری بود که در میان آب موج می خورد و پیش می آمد. صدا ، همان صدای قبلی بود. گفتم : «مثل اینکه قایق است.»
حکیم گفت: «قایق در بیابان چکار می کند.»
گفتم: «نگاه کن، آنجا! از روی آب دارد می آید.»
روی پا بلند شدیم و نگاه کردیم. ناگهان آب به آن سوتر رفت و از میان آن ماشین سفیدی به سوی ما حرکت کرد. حکیم همین که آن را دید شناخت و گفت: «پدرم است!»
لحظه ای بعد ماشین پدر حکیم در کنارمان ایستاد و آن وقت بود که حرف حکیم را باور کردم که گفته بود: «ماشین ما نه در خاک فرو می رود نه در گل.»
حلیم آقا از ماشین پیاده شد و به نزدمان آمد.
- در این گرمای سوزناک ظهر اینجا چکار می کنید؟ الان طوفان بلند می شود مگر نمی دانید. مگر نمی دانید که اگر طوفان بلند شود چقدر خطر دارد؟!
حکیم گفت: الاغ آبیمان ما را گذاشت و رفت ما دنبالش می گردیم.
حلیم آقا گفت:« الاغ... زود سوار شوید برویم.»
او توی راه سرزنشمان کرد.
مثل اینکه مغز خر خورده اید. توی این گرماکدام آدم عاقلی بدون آب به بیان می رود. الاغ که الان دم در خانه مان است. الاغ به ما گفت که فریب سراب را خوردید و آواره شدید. این بار آخرتان باشد. خوب شد که پیدایتان کردم، والا...
من توی راه از حلیم آقا سوال کردم: «حلیم آقا، چرا ماشین شما گلی نشده است؟»
حلیم آقا گفت: برای چی گلی شود؟!
- آخر شما قبل از اینکه به ما برسید از میان گل گذشتید.
- گلی در کار نیست؛ سراب به چشم شما آب دیده شده، شما نباید گول سراب را بخورید.
ما که خیال کرده بودیم حدود نصف زمین را گشته ایم به زودی فهمیدیم که هنوز به هیچ جا نرسیده بودیم. خیلی زود به قره تپه رسیدیم. با این حال ، مثل کسانی که از سفر طولانی آمده باشند، نزدیکانمان به پیشوازمان آمدند.
بله، قضیه سراب این گونه بود. پدربزرگم به سراب « رویای بیابان » می گوید.
یعنی وقتی که بیابان تشنه می شود ، در رویای خود آب را می بیند. پدربزرگم می گوید: انشاءالله طرفهای ما هم کانال کشی خواهد شد، آن وقت رویای بیابان به حقیقت خواهد پیوست.
[1] امر کردن به ایستادن الاغ در زبان ترکمنی.
[2] گیاهی است با ریشه ای چون هویج