تبليغاتX
پلی بین من و شما - قصه های قره تپه (متن کامل)
وبلاگ شخصی دکتر عبدالرحمن دیه جی

                                            قصه های  قره تپه

(متن کامل)

پسری از قره تپه

قاسم نوربادف

ترجمه: ع. دیه جی

قصه اول:

اسم من عبدالله است و اسم روستایمان قره تپه یعنی "تپه سیاه".  پدربزرگ و مادربزرگ و دوستان و همبازیهایم آنجا زندگی می کنند. الان یک سال است که ما در عشق آباد سکونت می کنیم. کار پدرم به اینجا منتقل شد. او ما را هم به همراه خود آورد. من بارها به پدرم گفتم که می خواهم پیش پدربزرگم بمانم و نمی خواهم از روستایمان بروم. اما پدرم گفت:

- لازم نکرده  اینجا بمانی. عشق آباد پر از باغ و باغچه است. اینجا نور خورشید مثل نیزه تنت را سوراخ می کند. یک تنه درخت هم پیدا نمی شود که زیر سایه اش بنشینی. آنجا در عشق آباد بستنی و نوشابه و هر چه بخواهی هست. اما اینجا چی پیدا می شود. چیزی جز شن نیست.

شما نمی دانید قره تپه چگونه شنی دارد. طرف شمال روستایمان یکسره پر از شن است. مادر بزرگم می گوید: « این شن درمان تمام دردهاست»

 او بعضی وقت ها می رود و در گرمای سوزناک آفتاب پایش را با شن می پوشاند و می نشیند و می گوید: دردت را شفا می دهد.

یک روز که دستم را کارد بریده بود، مادربزرگم از شنی که توی خانه گذاشته بود به جای زخم زد. خون خیلی زود بند آمد. دردش هم خوابید و جای زخم هم ترمیم پیدا کرد... بله قره تپه چنین شنی دارد!...

 قصه دوم:

 حالا می خواهم به شما توضیح بدهم که چرا اسم روستای ما را قره تپه گذاشتند. پدربزرگم می گوید: وقتی از دور دستها نگاه می کنی، روستا به صورت تپه ای سیاه دیده می شود برای همین به آن قره تپه ( تپه سیاه) می گویند.

یک روز من و پدربزرگم سوار الاغمان شدیم و شترمان را به آن سوی « چیتلی اوی» را ندیم. چتیلی اوی اسم زمین پستی است که در سمت شرق تپه قرار دارد.

وقتی در پستی آب جمع می شود، اهالی روستایمان به آنجا بذر می پاشند. چه هندوانه های بزرگی آنجا می روید، به اندازه یک بغل. پدربزرگم با کمک من یکی از آنها را به زور بلند می کند . وقتی چتیلی اوی می گویم یادم می آید که یک بار ماربزرگی  آنجا دیده بودم. بهتر است بعدا در این باره...

الان کجا بودم؟ بله شترمان را تا آن سوی چتیلی اول رانده بودیم . وقتی بر می گشتیم من گفتم: پدربزرگ آن که دیده می شود، قره تپه است نه؟

پدربزرگم گفت: بله.

 بعد با تعجب پرسید : چطور فهمیدی؟

گفتم: چون سیاه دیده می شود.

گفت: درست است!

واقعا که قره تپه از دور چون دیواره ای سیاه دیده می شد. ما راهمان را ادامه دادیم. به روستا که نزدیکتر می شدیم، رنگ قره تپه رفته رفته سفیدتر شد. گفتم: پدربزرگ حالا چرا قره تپه سفید دیده می شود؟

پدربزرگ نگاهی به سوی قره تپه کرد و گفت: باریکلا، خوب دقت کردی. قره تپه دیگر آن روستای زمان پدربزرگ من نیست. زمانی اینجا آلاچیقهای سیاه چوپانها برپا بود. حالا خانه های سفید آجری پر ذوق و برق اینجا ساخته اند. پسرم اینها نشانه پیشرفت زندگی ماست.

من  گفتم: پس بهتر است به جای قره تپه اسم روستایمان را آق تپه ( تپه سفید) بگذاریم.

پدربزرگم گفت: نه نمی شود. ما نمی توانیم اسمی را که اجدامان انتخاب کرده اند عوض کنیم.

پدربزرگم الاغ را نگه داشت و به طرف من برگشت و گفت: مثلا اسم تو عبدالله است. حالا اگر روزی مثل پدرت بزرگت شدی آیا  قبول می کنی که اسمت را عوض کنند؟

من صدایم را در نیاوردم. پدربزرگم گفت: قبول نمی کنی.

بعد گفت: کور!..[1]

 و الاغ را راه انداخت و ادامه داد: بله پسرم، اسم برای همیشه است. اگر هر کس که از راه رسید بخواهد آن را عوض کند که نمی شود.

  قصه سوم:

 گفته بودم که در چتیلی اوی یک ماربزرگ دیدم. بله تابستان بود.  در چتیلی اوی خربزه ها و هندوانه ها رسیده بودند. من و پدربزرگم از مزرعه مان حراست می کردیم. وقتی که دامهای مردم وارد زمین ما می شدند آنها را می راندیم. بعضی وقتها هم بچه ها با دستهایشان چرخ لاستیکی را می راندند و می آمدند  و پدربزرگم با های و هوی خود آنها را دور می کرد. از طرفی هم گنجشکها. اگر قوطی کنسروهایی را که از میانشان سیم عبور می دادیم تکان نمی دادیم، آنها هم راحتمان نمی گذاشتند. به این ترتیب با رسیدن خربزه ها و هندوانه ها مهمانان ناخوانده  ما هم زیاد شده بودند.

یک روز پدربزرگم می خواست برود به روستا و برگردد. او گفت: نانمان تمام شد، تا عصر بر می گردم.

بعد اضافه کرد: توی این گرمای ظهر کسی به این طرفها نمی آید.

 و به من آرامش خاطر داد.

 در طبقه بالای «تلار»[2] دراز کشیده بودم و با نگاهم پدربزرگم را بدرقه می کردم.  او سوار بر الاغش رفته رفته دور شد و کم کم در سراب فرو رفت و از نگاهم گم شد. راستی شما می دانید که سراب چیست؟ شاید طرفهای شما سراب نباشد و نمی دانید چیست: سراب چیز بسیار عجبیبی است. اگر ندیده باشید نمی توان در یکی دو جمله گفت. بهتر است در فرصتی دیگر روی آن صحبت کنم تا حرفهایم به درازا نکشد.

بله بعد از اینکه پدربزرگم از نگاهم گم شد ، از تلار پایین آمدم و کمانی را که از پدربزرگم پنهان و چالش کرده بودم برداشتم. جایش مشخص بود کنار بوته « قاراغان» که آن سوی سومین تل خاکی بود، پنهانش کرده بودم. پدربزرگم اگر می دید نمی گذاشت تیراندازی کنم. یک کبک آنجا بود. با کمر دولا به طرف بوته هایی که پرنده پنهان شده بود رفتم. بله همان جا بود. نشانه گرفتم و تیر انداختم. نخورد. تیرم برگ بوته ای را لت  و پار کرد. هی... یک برگ که چیزی نیست بعضی وقتها تیر سنگی خربزه و هندوانه را هم سوراخ می کند. شاید هم پدربزرگ برای همین نمی گذاشت که تیراندازی کنم. می گفت: پرنده ها را رم بده، اما تیر نینداز! می گفت: اینطوری ثواب دارد.

برگی را که کنده شده بود برداشتم و کمی آن طرف تر رفتم. اگر پدربزرگم می دید مکن بود سرزنشم کند. کبک را هم از نگاهم گم نمی کردم. حالا تیر نمی انداختم و فقط دنبالش می کردم. می خواستم اول از مزرعه بیرونش کنم و بعد بزنمش...او در سایه یک بوته قاراقان پنهان شد. کش کمانم را کشیدم و به جایی که پنهان شده بود نزدیک شدم. پرنده می خواست پرواز کند که من تیر انداختم تیر به او خورد پرنده به سویی  غلطید. می خواستم بردارمش اما نشد: او پرپر زنان یکی دو بار از روی زمین بلند شد باز به دنبالش دویدم. باز پرواز کرد ولی خیلی ضعیف و بی رمق  بال می زد . سوراخی در این سوی بوته بود که کمان را در کنارش چال کرده بودم. پرنده توی آن رفت.

گفتم: دیگر نمی گذارم از دستم در بروی...

لحظه ای کنار سوراخ به انتظار نشستم. بیرون نیامد. دستم را تویش بردم.  انگشتم به نوکش خورد. دمش را کشیدم، اما فقط دو تا پر بیرون آمد. باز دستم را تو بردم  سوراخ انحنا داشت دستم به ته اش  نمی رسید. دهانه سوراخ را مسدود کردم و به طرف تلار دویدم. بیلی برداشتم و آوردم و شروع به کندن لانه کردم . از ترس اینکه مبادا پرنده را دو نصفه کنم بیل را با احتیاط به خاک می زدم و کارم را ادامه می دادم ... یکهو خاک فرو ریخت بیل را به کناری انداختم و خاک را با دستم زیرو رو کردم . خاک یک بار دیگر تکانی خورد به خیال اینکه پرنده آنجاست دست به آن سو بردم چیز نرمی به دستم خورد « مار» زود رهایش کردم مار چون طنابی کلفت و پر پیچ و تاب بیرون آمد. هنوز توی عمرم چنین ماری ندیده بودم با شتاب به سمت بیل رفتم بیل را برداشتم و بر سرش فرود آوردم اما ککش هم نگزید. مار انگار که چیزی روی زمین کشیده باشند روی زمین شیار می ساخت و می گریخت. یکهو دیدم که تقریبا یک وجب زیر سرش مثل توپ برجسته شده بود. در آن حال به یاد آن پرنده افتادم که توی سوراخ رفته بود. با خودم گفتم:

- حتما مار او را بلعیده است.

 و بیل را بر جای برجسته بدن مار فرود آوردم . مار دو نصفه شد. دمش به سویی رفت و سرش به سویی دیگر. ناگهان چشمم به بال پرنده خورد که از نیم تنه مار بیرون زده بود با بیل به سر مار فشار آوردم و بال پرنده را بیرون کشیدم پرنده هنوز جان داشت. دو نصفه مار را با بیلم آن قدر کوبیدم که هر دو بی حرکت افتادند. به طرف پرنده برگشتم. پرنده بیچاره پرپر می زد و سعی می کرد که پرواز کند. واقعا ترسیده بود . حال نداشت که روی پایش بایستد. مار را به طرف تلار بردم. وقتی پدربزرگم برگشت همه چیز را برای او تعریف کردم.

پدربزرگم گفت: کار درستی نکرده ای؟ برای همین می گویم که کمان را به دستت نگیری...

منظور پدربزرگم را که گفته بود کار درستی نکرده ای، هنوز هم نمی فهمم. آخر من که پرنده را نجات داده بودم.

 قصه ی چهارم:

حالا درباره سراب برایتان تعریف می کنم. سراب در بیابانها دیده می شود.  در گرمای شدید ظهر روزهای تابستان، سراب  به صورت آب نمایان می شود. اگر کسی از قبل نداند  که سراب چیست، فریبش را  می خورد. در زمان های قدیم آدمهایی که در بیابان آواره می شدند و سراب را به جای آب اشتباه می گرفتند و از خستگی و تشنگی هلاک می شدند. این را پدرم به من گفت.

یک بار ما هم فریب خوردیم. همسایه مان حلیم آقا پسری دارد بنام حکیم. ما دو تا با هم دوست هستیم . حکیم یک سال بزرگتر از من است. او الان در کلاس اول درس می خواند. آنها یک الاغ  آبی رنگ دارند. من و حکیم یک روز سوار الاغ  شدیم و برای علف چینی رفتیم. هوا خیلی گرم بود. ما شیشه ی آبی همراه خود برده بودیم. اما هنوز قبل از اینکه سیاهی قره تپه از چشمانمان گم شود آبمان را تمام کردیم. نور خورشید رفته رفته گرمتر می شد. ما سوار بر الاغ  پیش می رفتیم. حکیم در راه برای من حرف می زد :

-         می گویند در زمان های قدیم دو دوست سوار بر الاغی  به دور دنیا سفر کرده اند، همانطور که گاگارین سوار بر سفینه دور زمین چرخیده است...

گفتم: « اگر ما هم راهمان را ادامه بدهیم، نه یک بار بلکه چند بار می توانیم دور زمین بچرخیم. اما مشکل این است که آب نداریم.

حکیم ناگهان با ساعدش به پهلویم زد و گفت: «نگاه کن ، آب!»

من که دو دستم را دور حکیم گرفته بودم گردنم را دراز کردم و به جلو چشم دوختم و گفتم:« آب! یالا حکیم، برو جلو!»

الاغ  را به آن سو راندیم. هر چه جلوتر می رفتیم هوا گرمتر می شد . هر چه گرمتر می شد ما هم بیشتر احساس تشنگی می کردیم . هر چه بیشتر تشنه می شدیم آب بیشتری دیده می شد .حکیم گفت: مثل اینکه باران باریده است والا این طرفها نباید آب باشد.

گفتم:اگر باران باریده بود،حتما به قره تپه هم می بارید. نه، آب باران نیست.

- مثل اینکه آب رودخانه است!

- ولی این طرفها که رودخانه نیست!

- اگر رودخانه نیست شاید آب دریا باشد.

- دریای خزر را می گویی؟

- بله.

خزر باید در سمت مغرب قره تپه باشد. ما که به سمت مشرق حرکت کردیم.

-  ای بابا مگر نشنیده ای که زمین گرد است. ما با خرمان حدود نصف زمین را گشته ایم. شاید زمین را دور زده به آن سوی خزر رسیده ایم.

- به آن صورت باید کنار دریا شهر... اسن قلی، را ببینیم. مگر نباید قبل از آن به دریا برسیم.

- شاید راه را کج رفته باشیم.

- نه... اسن قلی هرجا که باشد، باید قبل از دریا دیده شود. مگر خانه های پایه بلند یادت نیست؟

- چرا

- خانه های پایه بلند اسن قلی از کنار « ماشات میسریان»[3] هم دیده می شود.

یکهو یادم آمد:«ما اگر از آن سوی خزر می آمدیم، اسن قلی  را چطور می توانیستم ببینیم. اسن قلی که در این سوی دریا بود.»

حکیم گفت: اگر در آن سوی دریا بودیم که «باکو»[4] دیده می شد. پدرم می گفت که در آن سوی دریای خزر شهر باکو هست.

- شاید هم باکو خانه های پایه بلند ندارد که دیده شود.

- والله نمی دانم. پدرم که می گفت باکو هم شهر خیلی بزرگی است.

خوشحال شدم.

- یعنی ما حالا باکو را هم می بینیم.

با خیال خوش جلو رفتیم. اما احساس کردیم آن آبی که دیده بودیم انگار از ما فرار می کرد. وقتی این موضوع را به حکیم گفتم، گفت: بله!

او الاغ  آبی را نگه داشت و برای اینکه چیزی بگوید سرش را به طرف من برگرداند.

- ولی لبهایت چی شده؟

- لبهای خودت چی شده؟

- چی شده؟

- پر از ترک!

مال تو هم همین طور است.

- برای چی این طور شده ؟

- حتما بخاطر اینکه تشنه شده ایم.

- کمی صبر کن الان به آب سحرآمیز می رسیم.

- کدام آب سحرآمیز؟

- همان آبی که از جلویمان فرار می کند. آن آب سحرآمیز است. مگر نشنیده ای که یک جایی آب سحرآمیز هست؟

  - چرا شنیده ام، اما این حتما همان آب است؟

- حتما همان است. صبر کن الاغ  آبیمان ما را به خیلی جاهای عجیب می رساند، کور...

 اما الاغ  آبی حرکت نکرد.

حکیم گفت: «وای ، نکند این هم تشنه اش شده باشد.»

گفتم: «شاید.. پیاده شویم و لبش را ببینیم، چطور است؟»

از روی الاغ  پایین آمدیم. خر به عقب برگشت و شروع به دویدن کرد.

 - چش! وایستا![5]

اما الاغ نمی ایستاد. یکهو متوجه شدیم که الاغ  آبی به طرف همان آب می دوید. من رو به حکیم کردم و گفتم: «هی ما که از کنار آب گذشته ایم.»

حکیم گفت: «بله راست می گویی...»

اما خوب که نگاه کردیم دیدیم که هر دو سویمان آب بود و ما انگار در جزیره ای قرار گرفته بودیم . الاغمان می رفت که در آب غرق شود. داد زدیم:« آها...ی!»

اما کسی جز خودمان صدایمان را نشنید. از تشنگی و بی حالی روی زمین نشستیم. حکیم گفت: اگر الان از آب خنک چاه « ایش مراد آقا » می خوردیم.

- پرسیدم چقدر می خوری؟

گفت : «یک سطل می خورم.»

گفتم: «من دو سطل می خورم.»

در آن حوالی کسی نبود که چاه  ایش مراد آقا را نشناسد. بعدا در مورد آن حرف می زنم.

همین طور نشسته بودیم که صدای ترق... تروق بلند شد. چیزی از آن سو مثل هلی کوپتر می گذشت. دست تکان دادیم و داد زدیم: «بیا اینجا!»

حکیم گفت: «با آن غرشی که دارد صدایمان را نمی شنود. بلند شو تا خودمان را ببیند.»

من گفتم: «بهتر است تو بلند شوی. قد تو بلند تر است.»

و همان طور که نشسته بودم تکانی به خود دادم و بدنم را از روی خاک جلو کشیدم و خود را کنار بوته ای که آن سوتر بود رساندم و سرم را به زیرش بردم. کمی آرام گرفتم. حکیم را صدا زدم: « بیا اینجا سایه هست!»

او آمد و گفتم: «همه اش تقصیر خر تو بود.»

هروقت که  از الاغ حکیم بد می گفتی ناراحت می شد . او گفت:« الاغم گناهی ندارد ، تقصیر خود تو است.»

- چطور تقصیر من است؟

چکار داشتی که ترک لبش را ببینی. مگر خر هم تشنه می شود؟!

- چرا تشنه نشود؟!

هر بار که آب می خورد سه چهار سطل می خورد مگر می شود که تشنه شود؟

نمی دانستم چه جوابی بدهم  در حالی که هی پلک می زدم چشمم به نم روی «کوسوک»[6] خورد.

- کوسوک!

- کو؟

آنجاست، بیا زمین را بکنیم.

حکیم توی جیبش یک چاقو داشت. با آن شروع به کندن زمین کردیم.زمین سفت بود.

گفتم: نچاقویت را نشکنی!»

به نوبت چاقو زدیم و زمین را کندیم. بالاخره زمین نرم شد و ریشه کوسوک را دیدیم.

- حالا با دستمان بکنیم.

باز زمین را کندیم. حالا می توانستیم ریشه کوسوک را با دست بگیریم. حکیم با دستش سر کوسوک را محکم کشید. ریشه کوسوک صدایی کرد و از خاک جدا شد. وقت تابستان گذشته بود و وقت کوسوک هم کمی گذشته بود و ترو تازه نبود. با وجود این، آن را دو قسمت کردیم و خوردیم. احساس کردیم که تشنگی مان کمی برطرف شده است. بعد تلاش کردیم که کوسوک دیگری پیدا کنیم.لحظه ای بعد جای کوسوک دیگری را دیدیم و مشغول کندن زمین شدیم. در آن حال غرشی به گوشمان خورد . خیال کردیم که هلی کوپتر سررسیده است. به آسمان نگاه کردیم اما نه، چیز دیگری بود که در میان آب موج می خورد و پیش می آمد. صدا ، همان صدای قبلی بود. گفتم : «مثل اینکه قایق است.»

حکیم گفت: «قایق در بیابان چکار می کند.»

گفتم:  «نگاه کن، آنجا! از روی آب دارد می آید.»

روی پا بلند شدیم و نگاه کردیم. ناگهان آب به آن سوتر رفت و از میان آن ماشین سفیدی به سوی ما حرکت کرد. حکیم همین که آن را دید شناخت و گفت: «پدرم است!»

لحظه ای بعد ماشین پدر حکیم در کنارمان ایستاد و آن وقت بود که حرف حکیم را باور کردم که گفته بود: «ماشین ما نه در خاک فرو می رود نه در گل.»

حلیم آقا از ماشین پیاده شد و به نزدمان آمد.

- در این گرمای سوزناک ظهر اینجا چکار می کنید؟ الان  طوفان بلند می شود مگر نمی دانید. مگر نمی دانید که اگر طوفان بلند شود چقدر خطر دارد؟!

حکیم گفت: الاغ  آبیمان ما را گذاشت و رفت ما دنبالش می گردیم.

حلیم آقا گفت:« الاغ... زود سوار شوید برویم.»

او توی راه سرزنشمان کرد.

مثل اینکه مغز خر خورده اید. توی این گرماکدام آدم عاقلی بدون آب به بیان می رود. الاغ  که الان دم در خانه مان است. الاغ به ما گفت که فریب سراب را خوردید و آواره شدید. این بار آخرتان باشد. خوب شد که پیدایتان کردم، والا...

من توی راه از حلیم آقا سوال کردم: «حلیم آقا، چرا ماشین شما گلی نشده است؟»

حلیم آقا گفت: برای چی گلی شود؟!

- آخر شما قبل از اینکه به ما برسید از میان گل گذشتید.

- گلی در کار نیست؛ سراب به چشم شما آب دیده شده، شما نباید گول سراب را بخورید.

ما که خیال کرده بودیم حدود نصف زمین را گشته ایم به زودی  فهمیدیم که هنوز به هیچ جا نرسیده بودیم. خیلی زود به قره تپه رسیدیم. با این حال ، مثل کسانی که از سفر طولانی آمده باشند، نزدیکانمان به پیشوازمان آمدند.

بله، قضیه سراب این گونه بود. پدربزرگم به سراب « رویای بیابان » می گوید.

یعنی وقتی که بیابان تشنه می شود ، در رویای خود آب را می بیند. پدربزرگم می گوید: انشاءالله طرفهای ما هم کانال کشی خواهد شد، آن وقت رویای بیابان به حقیقت خواهد پیوست.

 قصه پنجم:

 طرف شرق روستایمان پر از چاه است، چاه های امان آقا ، چاه آقا موسی ، چاه خدرآقا، چاه جوقی آقا، چاه عبدی آقا، چاه نورfات آقا، چاه ایش مرادآقا، تعداد آنها از بیست تا هم بیشتر است.

یکی از قدیمی ترین آن چاهها چاه ایش مراد آقا است. البته این چاهها تنها مال آدمهایی که اسمشان را رویش گذاشته اند نیست. چاهها مال تمام مردم هستند. اما چرا تنها اسم یک شخص روی  را  آن گذاشته اند؟ برای اینکه آن شخص در کندن آن چاه یک گروه را رهبری کرده است. حفاری چاه نیروی زیادی می خواهد. تنها یک آدم نمی تواند آن را بکند و آماده سازد باید تمام محل مجع شوند و همکاری دسته جمعی کنند. باید برای چاه پول خرج کنند و این خرج را رهبر گروه به عهده می گیرد. ما هم در کندن چاه ایش مرادآقا همکاری کردیم. البته نه برای حفاری چاه بلکه برای تعمیر آن. والا چهل سالی است از حفاری آن گذشته بود. با گذشت زمان در ته چاه گل و لای جمع می شود . اگر گاه و گدار چاه  لایروبی نشود، جوشش چاه ضعیف می شود؛ منظور از جوشش چاه آبی است که از لایه ی زیرین آن می جوشد. لایه زیرین یعنی ته چاه. یعنی جایی که آب از آن می جوشد. می گویند اگر لانه زیرین چاه محکم باشد عمر چاه بیشتر می شود . در ته چاه ایش مراد آقا« قاندیم»[7] گذاشته اند. خود ایش مرادآقا آن را ساخته است. می گویند طعم آب چاه بستگی دارد به این که زیر آن چه گذاشته شده باشد. با این که به نظر می رسد آب همه ی چاهها مثل هم است آنها تفاوتهایی با هم دارند. اگر بخواهی دامی را که همیشه از یک چاه آب می خورد از چاهی دیگر آب بدهی اصلا قبول نمی کند. الاغ پدربزرگم از چاهی جز چاه عبدی آق آب نمی خورد. این یک نمونه اش است.

من و پدر بزرگم گاه روی تپه ای که کنار چاهها است می نشینیم. او از من می خواهد که چاهها را بشمارم. می گوید:« زمانی تعداد چاهها از بیست تا هم بیشتر بود . حالا خیلی هایشان دفن شده اند.»

می پرسم: «چطور دفن شده اند؟ وقتی چاه تازه می سازند، قدیمیها را دفن می کنند؟»

می گوید: «باران می بارد.« می گوید : «گودالها لیز می شوند.» می گوید:« بعد خشک می شوند.» می گوید: «توفان بلند می شود.» می گوید: «بعد چاهها کم کم دفن می شوند و...»

وای، شما نمی دانید در روزهای گرم تابستان در قره تپه چنان توفانی بلند می شود که نمی شود چشم باز کرد ... بعدا روی این موضوع بیشتر صحبت می کنم.

بله، پدربزرگم می گوید که کم کم چاه دفن می شود.

من می پرسم:

- نمی شود که صاحب چاه با همکاری مردم چاه را دوباره لایروبی کند!

او جواب می دهد: «صاحبان چاههایی که دفن شده اند، مرده اند. اما چاههایی که صاحبان آنها زنده اند ، هنوز دفن نشده اند. من بعضی وقتها به مردم می گویم که بیاییم و چاههایی را که خراب شده اند، دوباره آاباد کنیم، اما آنها می گویند: «ما وقت این کارها را نداریم . با همین چاههایی که هست می سازیم...»

پدربزرگم بعد از این حرف نفس عمیقی می کشد...

می گویم: «پدربزرگ چطور است ما دو تا بیل به دست بگیریم و دوباره چاه را بکنیم.»

او جواب می دهد: «چاه کندن کار دو نفر نیست . کمک زیادی می خواهد.»

بعد اضافه می کند :« اما باید چاههای مانده بازسازی شوند. والا کم کم بقیه هم دفن می شوند. نه نباید گذاشت که چاهها دفن شوند. اگر دفن شوند، چاههای پر از آب شیرین را دیگر از کجا می شود پیدا کرد.مخصوصا چاههایی مثل چاههای قره تپه را که همیشه در جوششند. واقعا حیرت آور است. آبهای آن چاهها گذشته از شیرین بودنشان ، تابستان ها که می نوشی خنک هستند و زمستانها ولرم.»

 به نظر من  حکیم به جای اینکه به سراب، آب جادویی بگوید باید به این چاهها بگوید. از جادویی بودن چیزی کم ندارند. هر وقت که خواستید می توانید بروید و بنوشید و امتحان کنید؛ واقعا لذت می برید.

 قصه ششم:

 وقتی که عصر سر می رسد از سوی « اکه رم» گرد و غبار بلند می شود و به این سو می آید. اکه رم جایی در شمال غربی قره تپه است که از آنجا نفت و گاز استخراج می شود. زمانی آنجا جنگلی پوشیده با « سازاق»[8] ، « چرکز»[9]، « قاندیم» بود.

حالا محوطه «اکه رم» را انبوهی از لوله های نفت پوشانده است . پسر بزرگ پدر بزرگم  یعنی عمو جانم آنجا کار می کند. او کار پر مشغله ای دارد. در مورد آن بعدا توضیح می دهم. بله انگار قراردادی بسته شده که توفان همیشه در وقت مشخصی بلند می شود.

بایستی کارهای هر روز را قبل از اینکه توفان بلند شود انجام داد. زنها لباسهایی را که شسته اند و از طناب آویزان کرده اند ، چه خشک باشد و چه خیس قبل از توفان جمع می کنند. ما هم فقط تا عصر می توانیم بازی کنیم. اگر تا آن موقع به خانه برنگردیم مادرانمان صدایمان می زنند و دنبالمان می گردند.

همانطور که توفان وقت معینی بلند می شود، در وقت معین نیز بعد از اینکه خورشید غروب می کند وهوا خنک می شود، می خوابد.  بعد از آنکه صدای گروپ گروپ از روستا دور می شود همه تشک خانه شان را بیرون می آورند و مشغول تکان دادن آن می شوند. آن موقع من و پدربزرگم شنهایی را که کنار خانه مان نشسته اند جمع می کنیم. بعضی ها این کار را انجام نمی دهند و برای همین  آن سوی خانه هایشان که در طرف وزش باد است در طول سال پر از شن می شود.

بعد از انجام کارهای بعد از توفان، برای صرف شام دور سفره جمع می شویم. توفان که بر می خیزد مخصوصا برای مادربزرگم مشکل ایجاد می شود. او عینک به چشم می زند و بدون عینک چیزی نمی تواند ببیند. یک روز که مادربزرگم که موقع توفان بیرون مانده بود، مرا صدا زد : «عبدالله پسرم!»

من گفتم: «چیه مادربزرگ؟ «

و بیرون رفتم.

او گفت: «جلو نیا!»

خودش هم چهاردست و پا دنبال چیزی روی زمین می گشت. گفتم: «مادربزرگ چیه؟ زمین خورده ای؟ خانه مان اینجا است.»

او گفت: «عینکم به زمین افتاده . یکدفعه پا رویش نگذاری ، نشکنی!»

من رفتم و عینک مادربزرگم را پیدا کردم و به دستش دادم و گفتم:«مادربزرگ این که یکی از چشمی هایش شکسته!»

-         آخ می دانستم که اگر بیفتد می شکند . می خواستم چشمم را از توفان حفظ کنم. دستم به عینکم خورد و افتاد.

پدربزرگم به جای اینکه به او دلداری بدهد گفت: «تقصیر خودت است. توی این توفان، بیرون چکار داری؟ خدا را شکر کن و بشین توی خانه!»

بعد دستش را به سوی مادربزرگم دراز کرد و گفت: «عینکت را بده ببینم.»

مادربزرگم دستهای لرزانش را به سویش دراز کرد . پدر بزرگم شیشه های شکسته عینک را سر جایش ، توی چشمی عینک قرار داد و گفت: « فعلا بگیر به چشمت بزن. فردا می روم شهر و تازه اش را برایت می آورم. فعلا با همین بساز.»

و عینک را در دست مادربزرگم گذاشت. بعد از اینکه توی خانه رفتیم، پدربزرگم روبه  من کرد و گفت: «خود ما باعث شدیم که این توفان ها بلند شود. هیچ سازاقی توی خاک نگذاشتیم. چرکزهای خاک را کندیم. قاندیم ها را از میان بردیم.حتی هندوانه های نارس را هم چیدیم. ریشه اش  را هم کندیم. آن وقت انتظار داری که توفان بلند نشود؟! من الان هفتاد سال است که در قره تپه زندگی می کنم. فدبمها  این طور نبود. ایل ما زمانی به عنوان یک محل خوب و زیبا برای زندگی به اینجا کوچ کرد. آن وقتها اگر توفان بلند می شد حیرت می کردیم. این توفان ها بعدا بوجود آمدند. آدمها به این بسنده نکردند. آدمها به این بسنده نکردند که سازاق ها را به اندازه احتیاجشان ببرند. هر کس دور سازاق ها را به اندازه یک خانه، سیم می گرفت و با تراکتور  کشید و سازاق ها را با ریشه اش از خاک بیرون کشید. آنها بارها با ماشین بوته ها را کشیدند و بردند و به این صورت خاک را لخت و برهنه گذاشتند.

پدربزرگم رو به سوی من کرد و گفت: «اگر تو را بدون لباس و پوشش در بیابان بگذارند چکار می کنی؟ حتما دنبال یک جایی می گردی که خودت را پنهان کنی. هی این سو و آن سو می دوی، خاک هم همین طور است . البته حالا شورای روستایمان کم کم جان می گیرد . خانه ها را گاز کشی می کند . اما این کارها را باید  قبلا می کردند. اگر گاز کشی شود، چه کسی دنبال هیزم و بوته ها می رود، هیچ کس!...»

حالا می فهمید که چرا در قره تپه توفان بلند می شود؟ پدر بزرگم می گوید: «اگر در هر خانه ای گاز روشن باشد و اگر بار دیگر سازاق، چرکز و قاندیم در بیابان بروید دیگر در قره تپه توفانهای پی در پی بلند نخواهد شد. پدر بزرگم کاملا این را باور دارد من هم باور می کنم. شما هم باور می کنید؟»

ما آدمها باعث شده ایم که توفان بلند شود و خودمان هم باید جلوی توفان را بگیریم.

 قصه هفتم:

مهمترین کار مردان روستای ما استخراج نفت است. حدود بیست- سی سال پیش کاوشگران در نزدیکی قره تپه در جایی بنام « اکه رم» سفره زیرزمینی نفت پیدا کرد اند. حالا کارگران از آنجا نفت و گاز زیادی استخراج می کنند. گفته بودم که عمو جانم کار پر مشغله ای دارد. او جزو اولین کسانی است که در اکه رم اولین دستگاه استخراج را کار گذاشته بودند. عمویم الان می رود که پا به شصت سالگی بگذارد. اما هنوز هم مشغول کار است. می گوید: «هیچ کاری بهتر از نفتچی بودن نیست.»

می گوید: «جان و روح تما تکنولوژیها نفت است. هر چه که می خری حتما ارتباطی با نفت دارد.»

من قبلا خیال می کردم که پوشاکهایمان را تنها از پنبه و پشم درست می کنند؛ اما بعد متوجه شدم که از نفت هم انواع و اقسام پارچه ها را تهیه می کردند، تازه این پارچه ها را از زایدترین بخشهای نفت که غیر قابل استفاده بودند، می ساختند.

استخراج نفت زحمت زیادی درد. نفتچیهای اکه رم شب و روز کار می کنند. وقتی که شبها بیرون می روی و نگاه می کنی، چراغهای دستگاههای استخراج را می بینی که به بالا تا ستاره ها کشیده می شوند. عمو جانم به آن چراغها ستاره های قره تپه می گوید.

یادم هست که من و پدربزرگم در «چتیلی اوی» از مزرعه حراست می کردیم . بعضی وقتها شبها من هم پیش پدربزرگم سرزمین می ماندم. آن وقت از تلار رو باز ستاره های آسمان را تماشا می کردیم. پدربزرگم اسمهای ستاره ها را به من می گفت: «از چوپانهای راه گم کرده که با دیدن ستاره ها راهشان را پیدا کردند، برایم حرف می زد. یک بار پس از آن که خورشید غروب کرد و هوا کاملا تاریک شد، پدربزرگم گفت: «فکر کنم امشب باران ببارد، بهتر است به روستا برویم.»

ما برگشتیم. واقعا هم هوا بوی باران داشت. در آسمان حتی یک ستاره هم دیده نمی شد. توی راه پدربزرگم گفت:« اگر ما الان راه گم کنیم، چطور می توانیم قره تپه را پیدا کنیم؟»

گفتم: «من می توانم پیدا کنم.»

- چطور؟

- من چراغهایی را که در اکه رم سوسو می زدند با انگشتانم نشان دادم و گفتم: «با دیدن آن چراغ ها می توانم پیدا کنیم. قره تپه باید در همان سو باشد.»

پدربزرگم گفت: آفرین!

پدربزرگم برای همین به آنها ستاره های قره تپه می گفت: ستاره های آسمان در شبهای ابری دیده نمی شوند،  اما ستاره های قره تپه درهوای ابری هم سوسو می زنند: چون که نفتچیها شب و روز آنجا کار می کنند!

همانطور که برای بدست آوردن آب، چاه کنده می شود، برای استخراج نفت هم باید چاه کند. اما آن را نه با دست  بلکه با دستگاه حفاری باید کند. خیلی هم باید عمیق کند. عمو جانم می گوید:« از هر جایی که حفاری می کنی نفت خارج نمی شود». می گوید: «برای اینکه زبان زمین را بفهمی باید خوب درس بخوانی. موقعی که می خواستم به عشق آباد حرکت کنم او گفت: «حیف که به عشق آباد می روی والا تو را هم نفتچی می کردم.»

من به او اطمینان دادم که وقتی بزرگ شدم به آنجا برگردم. او گفت: «چنین انتظاری هم از تو دارم.»

من در عشق آباد درس خواهم خواند مثل پدرم تحصیلات عالی خواهم داشت. زبان زمین را خواهم آموخت . آن وقت باز به قره تپه باز خواهم گشت و چاههای نفت را حفاری و نفت استخراج خواهم کرد. آن وقت عمو جانم نیز خوشحال خواهد شد.

تا آن موقع توفانهای قره تپه هم کم می شود. من نه تنها چاههای نفت را، بلکه چاههای آب شیرین دفن شده قره تپه را نیز حفاری خواهم کرد. حتما این کار را خواهم کرد. آن وقت پدربزرگم هم خوشحال خواهد شد.

(پایان)



[1]  فرمان راه رفتن برای الاغ 

[2] . سایبان و استراحتگاه چوبی.  

[3] از شهرهای تاریخی مخروبه ترکمنستان

[4] پایتخت جمهوری آذربایجان

[5] امر کردن به ایستادن الاغ در زبان ترکمنی.

[6] گیاهی است با ریشه ای چون هویج

[7] درختی است نازک و خاردار با ریشه ای دراز، که در مناطق بیابانی آسیای میانه می روید.

[8] درختی پربرگ که در مناطق بیابانی آسیای میانه می روید و از چوب آن بعنوان هیزم استفاده می شود.

[9] درختی است سپیه سازاق.