تبليغاتX
پلی بین من و شما - چند رباعی
وبلاگ شخصی دکتر عبدالرحمن دیه جی

چند رباعی تقدیم به دوستان عزیزم

 

به نظرم در دنیا هیچ لذتی بالاتر از لذت دوستی نیست. چه لذتی بالاتر از آن که با دوستان دور هم بنشینید. گل بگویید و گل بشنوید.  به هزل و شوخی بپردازید. در مورد مسائل گوناگون به تبادل نظر بپردازید. بازی و سرگرمی ...  جمعی داشته باشید برای خود، جمعی همدل و همقلب، همفکر و همنظر. جمعی که همه در آن یک روح باشند و یک تن. همه اعضای یک پیکر. و وقتی کسی در آن حاضر نباشد جای خالی وی به زودی احساس شود. تا او حاضر نباشد حرفها حال و هوای لازم را نداشته باشند. چشمها منتظر ورود وی باشند...

یادش بخیر ما هم چنین جمعی داشتیم با دوستان همفکر خود. اگر گاه و گدار دور هم نمی نشستیم، انگار چرخ روزگار بی مورد می چرخید. شیرینی و صفای زندگیمان همان بود که دور هم بودیم و با هم بودیم. قلبهایمان برای هم می طپید. افکارمان مکمل هم بود. چیزی فراتر از یک جمع سیاسی، چیزی فراتر از فرهنگ و ادب. یک جمع همدل که قبله گاه آن دلهای صاف بود و سیاست و فرهنگ و هر موضوعی ابتدا از صافی آن باید می گذشت!

و چه سخت است که یکباره از این جمع دور افتی. تا ماهها نتوانی روی دوستان را ببینی. صدایشان را از نزدیک بشنوی. با صدای خنده هماهنگ با آنها پرده گوش سقف خانه را به لرزه در آوری.  دلت برایشان تنگ شود و آنها جای خالی تو را هر روز احساس کنند و احساس کنند که یکی از اعضای پیکر خود را از دست داده اند.

هر چند مدت دور هم بنشینند. تلفن به تو بزنند و یک یک حرف دلشان را بیرون بریزند. دوستانی که تا به حال در طی چند سال هرگز گریه شان را ندیده بودی از پشت تلفن برایت بگریند که سخت بی قرارت هستند. بگویند رابطه ما با تو مثل مولانا و شمس است. شاید این کمی مبالغه باشد ولی حداقل این را می دانم که دوستی ما از  جنسی دیگر است و از این دوستی های عادی نیست. دوستی ای نیست که بتوان آن را با مقام و عنوان و مال و منال خرید.

یک بار کریم در طی مکالمه تلفنی با من جمله ای گفت که سخت تکانم داد. گفت:  حرفها در دلم سنگینی می کنند. آرزو بر دلم مانده که یک بار دیگر با تو بنشینم و همه حرفها را بیرون بریزم که دلم سبک شود. دلم انباشته از حرفهای ناگفته است. دیگر تحمل کشیدن بار آن را ندارم.

آنگاه احساس کردم که چیزی در  دلم تکان خورد. جرقه ای بر افروخته شد در دلم. احساس کردم شعری در دلم شعله ور شده است. اگر این احساس همراه با سروده ای لبریز نمی شد من نیز بی شک تحمل سنگینی آن را نمی توانستم داشت. بدین ترتیب چند رباعی سرودم. این حداقل چیزی است که می توانم به دوستانم اهداء کنم. اینها از دلم برخاسته و مطمئنم که بر دلشان خواهد نشست.

این رباعی های ترکمنی را تقدیم می کنم به دوستان عزیزم: آنا محمد بیات، کریم سالاری، حاج حمید کمی، یحیی یاری، جانی بزرگ و جانی کوچک، قهار صوفی راد، فرهاد قاضی، کاکا امانی، کاکا آرخی، طاهر عبدی راد  و تمام عزیزانی که در شبهای خاطره انگیز گنبد و تربت جام با هم خاطره ها ساختیم و نمی توانم نام تک تک آن عزیزان را زیور آرای کلامم کنم.

 

سنی آرایان

غمی داش اتماگه سنی آرایان

کؤنگلی حوش اتماگه سنی آرایان

آیدیلمان سؤزلردن دولدی یوره گیم

سؤزی بوشالتماغا سنی آرایان

*

غمدان سؤزلشماگه سنی آرایان

دردی پایلاشماغا سنی آرایان

بیر اؤزومدن آغیر باشیمداکی غم

بیله آغلاشماغا سنی آرایان

*

دوست بولمسا غملار سولمایار میشین

البته غم سونگا گلمه یار میشین

یونه حوشلیغی دا پایلاشمان گونونگ

حوشلوغام بیر حوشلوق بولمایار میشین

 

*

تانگریم! آیرالیق میش آجی اؤلومدن

آیرا دوشدم بو گون دسته گولیمدن

یا مانگا گول برمه هیچ هاچان تانگیریم!

یا دا برسنگ اونی آلما الیمدن

*

تورکمن صحرا سیندا سولوپ گیده یین

ایلیمینگ مرد اوغلی بولوپ گیده یین

حان دک گزمده نه یاد اولکه لرده

اؤلسمم ایل بیلن  اؤلوپ گیده یین